X
تبلیغات
شیرین و ...
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 9:33  توسط شیرین  | 

 من 

دیگه  اینجا نمیام

خدافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 21:24  توسط شیرین  | 

امروز تخلیه انرژی کردم در حد ....

قید همه چیو زدم ...استاد - پایان نامه - شرم- حیا -   ..... امروز رفتم تفریح به یه روستای رویایی جاتون خالی ..

کرم وجودمو خالی کردم و اومدم ....جوری که الان دیگه صدام در نمیاد ... واقعا مجردی عالمی داره و از اون قشنگ تر پسر بازی ....

اینم یه عکس ناقابل ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:44  توسط شیرین  | 

تو دلم آشوبه ...

دستتو بزار رو قلبم ... بزار دیگه ... میبینی مث قلب بچه ها تند تند میزنه ..... گفتم که حالم خوب نیست ولی کسی توجهی نکرد ...

خدام که قربونش برم یادش رفته کسی به اسم شیرینم تو این دنیا است ...

مامانم میگه تو ناامیدی از زندگی ... تو دلمرده ایی .... تو افسرده ایی....

دوستم میگه نماز شب بخون آرومت میکنه ....

اون یکی میگه ....

اون یکی میگه برو پیش روانپزشک ...

اون یکیم میگه بیخیال زندگی .....





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:57  توسط شیرین  | 

از این به بعد مینویسم فقط واسه خودم ...

دوست ندارم شماها بدونین چه خبره.... شیرین جون مرد ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 2:1  توسط شیرین  | 

نگران نباش من زندم

توپ توپم ...

به فکر خودت باش

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 11:21  توسط شیرین  | 

الکی الکی 7 روز از عید گذشت ...

2-3 روز دیگه باید جواب قطعی یه خواستگار قدیمی رو بدم کسی که از سال 81 به پام نشسته حدود 10 سال پیش ...

وقتی من سوم دبیرستان بودم نمیدونم از چیه من خوشش اومد ... به همه گفت یا شیرین یا هیچ کس ..

و من به شوخی و مسخره گرفتم گفتم از سرش میفته ولی ... پررنگ تر شد .

حالا میخواد تکلیفش رو بدونه ....

نمیدونم چی بگم ... چطوری بش بگم نه بعد از این همه سال اونم به کسی که همه دلخوشیش شیرینه ...

رو دسکتاپش عکس منو گذاشته تو کیف پولش عکس منه ... شبا به یادم میره قدم میزنه ....

و .....

---------------------------------------------------------------------------------------

آخه مشکل اینجاست که من اصلا درست ندیدمش اونم منو ندیده شاید سالی یه بار یه نگاه همو دیده باشیم اونم روز عید یا 13 بدر یام ... در حد سلام . فقط همین .

پسر عمه جانمه نمیشه چیزی بش گفت همش تو خودشه نه کار داره نه پول هیچی نداره. دلمو به چیش خوش کنم.اینقد عاشق و شیفته شده که خواهرش میگه میترسم شیرین بگه نه داداشم دیوانه بشه کاری دست خودش بده.

شاید اگه موقعیتی داشت حداقل روش فکر میکردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 20:36  توسط شیرین  | 


چرا ما ادما دوست داریم با جنس مخالفمون رفیق بشیم ...؟؟؟؟

خودمو نمیدونم ولی مردا رو خوب میدونم.... اولش حرفای قشنگ قشنگ میزنن تا طرف رو خر کنن .

اخه مرد رو چه به رمانتیک بازی ؟!!!!

مردا اصلا دوست ندارن با یه خانوم هم صحبت بشن چون حوصله پر حرفی و دردودل رو ندارن .وقتی میخوای سرت رو بزاری رو شونشون گریه کنی حوصله ات رو ندارن... حالا بش بگو میخوای بش لب بدی دست به سینه میشینن و ....

پس میریم سراغ دلیل بعدی که مسئله مادی هست ..

اینجا باید دختر خانومای مایه دار بیشتر دقت کنن که من جزء این دسته نیستم پس هیچ .

بعضی ها هم دنبال ازدواجن که این دسته هم به ندرت یافت میشن و تو غصه ها فقط پیدا میشه.

میمونه یه علت دیگه ...

سکس

نتیجه :  با هیچ مردی نباید رفیق شد چون بعد از سکس یادشون میره تو کی بودی ....!!!!

پس نتیجه میگیریم خودمون رو الکی حروم نکنیم ........این مردا ارزش محبت ندارن.... کوفتشون بشه...

اگه مردی بگو غیر از اینه...!!!!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیخیال بابا عیدتون مبارک ... امیدوارم امسال دیگه مث پارسال نباشه ..الهی آمین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:6  توسط شیرین  | 

کسی پیدا میشه منو فقط به خاطر خودم دوست داشته باشه .....؟؟؟؟؟؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه حوصله ی خودمم ندارم ...فقط دوست دارم یکی بقلم کنه و اشکامو پاک کنه کسی که همیشه دستاش تو دستم باشه ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 12:41  توسط شیرین  | 

هر روز از صب میرم کلاس تا شب واسه همین این مدت نبودم باور کنید هم وقتشو نداشتم هم حالشو نداشتم ..

واسه منی که هر روز 10 بیدار میشم سخته 6 صب بیدار شم و هول هولکی آماده بشم آخرشم که ربع ساعت اول کلاس هیچ وقت نمیرسم .

این روزام که اینقد خیابونا شلوغه که تو پیاده رو هم جا واسه راه رفتن نیست ... آدمای جور وا جور ...

آقایی دیدم که لاک قرمز زده به دستاش یه نگاه به ابروهاش کردم دیدم از من تمیز تره چه آقای نازنینی بود  ....

  اون طرف تر دو تا آقای دیگه با هم دعوا میکردن که یکیشون بلند داد میزد ... به ابولفضل که ک س  کشی ( دیگه چرا پای ابولفضل رو میکشه وسط )؟!!!!!!

باز تو مترو دو تا خانوم دعوا میکردن که باز یکیشون داد زد من شوهر ندارم شوهرم مرده من بیوه ام ...!!!! اونم جلو 100 تا مرد؟؟!!!!(یکی بیاد اینو بگیره تو رو خدا ثواب داره)

میرم دستشویی مسجد لولاگر که نظافت چی اونجا میگه خانومی بدو بیا که نامزدت بیرون منتظرته ... میرم بیرون میبینم یه آقای مثبتی واستاده میگه خانوم  میشه دوتایی با هم قدم بزنیم خواهش میکنم ....؟؟؟؟؟؟

اون طرف تر یکی از نماینده ها عکسشو زده بده دیوار خانوم بود... اونم با روسری و رژ براق و رژ گونه مسی خیلی جیگر بود بیشتر عکسش شبیه به عکس بازیگرا بود تا کاندید ای مجلس ...عصر که دوباره برگشتم خواستم اسمشو یاداشت کنم بش رای بدم ولی جلو تر از من یه آقایی اومد عکسو کند ..غلط نکنم برد بزنه تو اتاقش ...

میرم دم 4راه ولیعصر یه مشت بسیجی واستادن دارن واسه انتخابات تبلیغ میکنن اونم وسط خیابون داد میزنن رای ما حاج آقا ... (مبارزه با اشرافیت و آقا زاده ها ) ترافیک شده بود یهو یه آقایی از تو ماشینش میاد بیرون میگه خفو شو تا ب ی ض ه ا ت  نترکیده ...

 مملکته ما داریم آخه؟؟؟مردم دیگه اعصاب ندارن بس که تحت فشارن ... ولی چاره چیه ؟؟؟

روز بعد انتخاباتم مامانم زنگ میزنه میگه خواهر زاده زن داییش رای اورده یه پسر 30 ساله (جوان ترین نماینده مجلس ) شاخ در اوردم آخه یه چ س مثقال بچه چطور تونست رای بیاره ... مملکته ما داریم آخه؟؟ ولی خوب این چیزا باور اول نیست که بخواد واسمون عجیب باشه ... همیشه همونی که فکرشو نمیکنیم رای میاره ...نمیدونم بعد از این همه تجربه چرا هنوز واسمون جا نیفتاده.!!!!

بیخیال بابا حرف سیاسی ممنوع ... من نه چپم نه راست نه شرقی نه غربی ..... من یه آدمم اونم از نوع ناقص العقلش ...

------------------------------------------------------------------

ببخشید اگه نشد به وبلاگای قشنگتون سر بزنم 2-3 روز دیگه میام پیشتون و به همتون سر میزنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 23:29  توسط شیرین  |